تبليغاتX
خاطرات یک زالو
midoonam kheili dir shod . omidvaram hame khosh bashid. ta oonjaei goftam ke ba tahereh ashena shodam . bale . rooz be rooz ham in ashenaei ghavitar shod . doostiye mohkami shekl gereft . kam kam shod ye rabeteye khanevadegi . shodim abjiye hamdige . amma man liyaghate in onvan ro nadashtam . badan mifahmid . oon sarasar khoobi bood va man ba tamame vojood bad . kholase dige tori shode bood ke bedoone ham nemitoonestim bashim . kheili be ham vabaste shode boodim . tori bood ke dige be parastoo aslan mahal nemidadam va tahvilesh nemigereftam . momkene inaro roozi parastoo ham bekhoone va narahat beshe . vali man daram haghighato minevisam . faghat taheraro mididam va bas . har chi ki tahereh bood va vabaste be oon bood vasam aziz bood . hamin. tahereh ham be khatere inke man tooye khabgah tanha boodam dir be dir miraft khoone va hamash pisham bood . amma in vasat parastoo bood ke dasht khoord mishod va man bikhiyale hame . ta inke badan motevajeh shodam ke dar hamoon roozha parastoo ba leyla miraftand ravanpezeshk . choon az lahaze roohi daghoon bood . kholase sale sevvom ham tamam shod . tabestoon oomad . man va tahereh az ham door boodim . delemoon taghate doori ro nadasht. be zoor tahamol mikardim . roozi 60 bar be ham zang mizadim . ta inke tahereh mamanesho razi kard ke akhare tabestoon biyan khooneye ma . kholase avale mehr ba ham raftim zanjan . dobare term shoro shod ba hezaro yek moshkel .in term ham ba tahere gozasht . baz ham ba samimiyate mano tahereh va ranjidane parastoo . albate parastoo ba yeki az bachehaye ham kelassimoon doost shod ke kheili zerang bood va fogh ham ghabool shod . alan ezdevaj karde. be khatere inke khodesho gereftare darskhoondan kone va kamtar betoone be masaele janebi fekr kone . tooye terme 7 ma hamegi mashghoole eraeye seminaramoon boodim . har hafte yeki az doostan erae midad va ma shabesh jashn dashtim va miraghsidim va kolly hal mikardim .ta oonjaei dashte bashid ke yeki az bachehaye otaghemoon dasht fareghotahsil mishod va ma bayad yeki ro be onvane ham otaghi miavordim . rasti ellati ke en neveshtam in bood ke haghighatesh farsi neveshtan vasam kheili sakhte . felan khodahafez . montazere nazaratetoon hastam.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 23:5  توسط   | 

 

اوایل سال سوم خیلی سخت بود . چون همانطور که گفتم مرضیه با پسری آشنا شده بود و تمام مدت با او بود . به همین خاطر من خیلی تنها بودم و از بچه های هم اتاقیم هم خوشم نمی اومد و بیشتر اوقات به اتاق پرستو می رفتم که لیلا هم آنجا بود .بچه های اتاقشان خیتی خوب بودند و من خیلی دوستشان داشتم و همین شروعی بود برای آشنایی من با یک دوست جدید . دوستی که بعدا مثل خواهر شد برام و من بارها خدا را به خاطر این آشنایی شکر میکنم . بگذریم . در اثر رفت و آمدهای زیاد به اتاق پرستو و لیلا با یکی از هم اتاقیهایش بنام طاهره خیلی صمیمی شدم . خلاصه من و طاهره خیلی با هم دوست شدیم . به گونه ای که همیشه و همه جا با هم بودیم و لحظه ای بدون هم نبودیم . پرستو از آنجایی که من را خیلی دوست داشت نمی خواست که من با طاهره باشم و می خواست که من فقط مال خودش باشم و از این مسئله شدیدا ناراحت بود . طوریکه بعد از مدتی کارش به روانپزشک کشیده شد . در کل اینکه مشکلاتم خیلی زیاد شده بود . از یک طرف می خواستم با طاهره باشم و از طرف دیگر نمی تونستم ناراحتی پرستو را ببینم . برای ترم بعد به اتاق آنها رفتم و کاملا از مرضیه جدا شدم و روز به روز با طاهره صمیمی تر می شدم و پرستو ناراحتر و عصبانی تر می شد . در واقع سال سوم سال آشنایی و دوستی من و طاهره بود . در واقع سال سوم بهترین سال دوران دانشجویی ام بود . چونکه در این سال با دختری آشنا شدم که تا همیشه بخاطر وجودش در زندگیم خدا را شکر می گویم . خیلی دوستش دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 23:35  توسط   | 

 

    با سلام خدمت همه بچه های بلاگفایی . عید همه تون مبارک . ما رو هم دعا کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 7:17  توسط   | 

سلام به همه دوستان گلم . عزیزانم نماز و روزه هاتون قبول باشه . الان رفتم نظراتم رو خوندم و دیدم که کلی آدم جدید واسم نظر گذاشتند . خیلی از خودم خوشی در وکردم . تصمیم گرفتم که باز هم بنویسم . بشرطی که شمه هم واسم نظر بذارید و واسه قبولی ام دعا کنید و تا آخرش با من باشید . پس منتظر باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 4:8  توسط   | 

 

دوستان گلم سلام . امیدوارم که همگی خوب باشید . نماز و روزه هاتون قبول باشه . فکر کنم که از این به بعد نمی تونم ادامه خاطراتم رو بنویسم . بخاطر اینکه دیگه فرصت چندانی تا کنکور فوق لیسانس باقی نمونده . از همه شما دوستان خوبم می خواهم که توی این ماه مبارک واسم دعا کنید که فوق لیسانس قبول شوم . شاید خدا قبول کنه و یه دانشگاه ترکیده من رو قبول کنه . بخدا می سپارمتون . . . . . .

 

                                                                                                                     التماس دعا

                                                                                                          

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 9:21  توسط   | 

 

سلام به همه عزيزان .باز هم طبق هميشه ببخشيد که دير شد . آخه رفته بوديم مسافرت با خانواده . در هر حال ترم سوم را در حالي شروع کرديم که ديگه ژاله بين ما نبود و اين براي سولماز که خيلي باهاش صميمي شده بود سخت بود و من هم شديدا جاي خالي ژاله را بين خودمان حس مي کردم . خوابگاه ما همون ترم بجاي ديگري منتقل شد . ترم سوم ترم خيلي سختي بود . چونکه مرضيه از ما جدا شد و به خوابگاه داخل رفت پيش فاطمه و سولماز .یه حالتی مثل اینکه با ما قهر کرده بود . فاطمه هم به خوابگاه داخل دانشگاه رفته بود . اما مرضیه با فاطمه خيلي صميمي شده بود . براي من هم دوري از مرضيه خيلي سخت بود . چون خيلي دوستش داشتم .اون ترم من و ليلا هم اتاق بوديم و پرستو هم اتاق کناري ما بود . اما با بچه هاي اتاق کناري خيلي خوب بوديم . بطوريکه توي ماه رمضون همه مان پول روي هم گذاشتيم و براي سحري و افطار خودمون غذا درست مي کرديم .چونکه غذای دانشگاه خیلی بد شده بود . اما يه روز توي ماه رمضون کولاک شدیدي شروع شد و ما حدود 2 ساعت توي اتوبوس دانشگاه بوديم تا رسیديم به شهر . در حاليکه هميشه يه ربعه مي رسيديم به شهر . وقتي که رسيديم خوابگاه برق هم رفته بود و غذاي افطار را کورمال کورمال خورديم . ولي واقعا منظره ريزش برف از آسمان اون شب تا صبح خيلي قشنگ و ديدني بود . درسهاي اون ترم خيلي سخت بود. اما به خوبي و خوشي همه را پشت سر گذاشتيم . ديگه اواخر ترم  بود که مرضيه به خوابگاه خودمون برگشت . اما هيچ وقت نفهميدم که چرا مرضيه اون ترم از پيش ما رفت. اما ترم چهارم که شروع شد اسامي ما يعني من و ليلا و پرستو و مرضيه واسه خوابگاه داخل بيرون اومد و به خوابگاه دانشگاه رفتيم . توي خوابگاه دانشگاه من و مرضيه با هم هم اتاق بوديم و ليلا و پرستو هم با هم بودند . که البته من بنا به تقاضاي مرضيه با او هم اتاق شدم . وگرنه در اصل اسم من و پرستو با هم توي يک اتاق بود . بچه هايي که با ليلا و پرستو هم اتاق بودند واقعا گل بودند . اما من با بچه هاي اتاق خودمان زياد راحت نبودم . به همين علت بيشتر وقتها به اتاق پرستواينها مي رفتم و با بچه هاي اتاقشان کلي صميمي شده بودم . و در واقع با پرستو توي همون ترم بيشتر از همیشه بودم و هم ترم سه و بعد تر يعني ترم 5 که اين مسئله باعث شد که پرستو به من خيلي وابسته شود و همين موضوع بعدا واسش مشکل آفرين شد.توي همون ترم با مرضيه از طريق انجمن اسلامي رفتيم اردو اصفهان . البته از طريق مرضيه که عضو بود . توي سفر مرضيه با يه پسره آشنا شد و من را تنها گذاشت و هين موضوع مقدمه اي شد براي جدائي بعدا من با مرضيه . بله باز هم امتحانها را که داديم رفتيم خونه . اما اين بار سريع بايد بر مي گشتيم . چونکه تابستون همون سال کارورزي داشتيم . اما من خيلي زنجان نموندم . بخاطر اينکه عروسي دخترخاله ام بود و نمي تونستم بيام . در کل براي کارورزي يا .همون عمليات کشاورزي 1 هفته بيشترزنجان نبودم . اما بچه هاي ديگه بيشتر زنجان بودند .اما خاطرت ترم 5 بمونه واسه بعد . 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/28ساعت 14:56  توسط   | 


توي همون ترم دوم بود که بعنوان نماينده کلاس انتخاب شدم . بيشتر بعدازظهر ها و بعد از اتمام کلاسها ژاله و سولماز از خوابگاه داخل دانشگاه به خوابگاه ما مي آمدند و با هم بيرون مي رفتيم . چون ما همه از خانواده هامون دور بوديم اکثر وقتها که بيکار بوديم با هم به گردش و تفريح مي رفتيم و خلاصه نمي گذاشتيم که بهمون بد بگذره . البته بيشتر برنامه ريزيها با من بود . تا اينکه يه روز بين من و مرضيه دعوا شد و تا مدتي با هم قهر بوديم . اما روز تولد من که شد بچه ها بدون اينکه من بفهمم براي من تولد گرفتند و کلي از بچه ها رو دعوت کرده بودند و شيريني و کادو گرفته بودند و اتاق رو هم تزئين کرده بودند . ما هم تا پاسي از شب مي زديم و مي رقصيديم . بعدا فهميدم که عامل برنامه ريزي جشن مرضيه بوده است . البته همون شب با هم آشتي کرديم . از همون ترم بود که پرستو کم کم به من عادت کرد و رابطه اش با من خيلي خوب شد . قضيه انتقالي ژاله هم همون ترم مطرح شد و ديگه ژاله براي ترم سوم پيش ما نبود و به شهرش رفت . اما روزيکه مي خواستيم بعد از اتمام امتحانها بياييم خونه واسه تعطيلات تابستون تصميم گرفتيم که همه با قطار از زنجان بريم تهران و از تهران با اتوبوس هر کي به شهر خودش بره . حرکت قطار بعدازظهر بود . واسه ناهار يه سالاذ الويه درست کرديم . شايد حدود يه 15 نفري بوديم و بعدش کلي روي هم آب ريختيم . بطوريکه تمام موکت هاي خوابگاه خيس شده بود و مسئول خوابگاه که ديد کلي ما رو دعوا کرد . بعدازظهرش با قطار همگي رفتيم تهران و از اونجا به خونه هامون رفتيم که بعدش هم تعطيلات تابستون بود . اما ترم سوم بمونه واسه بعد .ممنونم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/16ساعت 15:26  توسط   | 

 

سلام . از اينکه مدتي است که نتونستم مطالبم را بنويسم  عذر مي خواهم . و اما ادامه خاطرات . در ايامي که فرجه بودم خيلي کم تونستم درس بخونم .   من  تصور مي کردم که فقط خودم اينطور هستم .اما بعدا فهميدم که ما بقی بچه ها هم همينطور هستند . وقتيکه مي خواستم برم زنجان اينقدر ساکم سنگين بود که خدا مي دونه . تازه بابام 4 تا کارتن خرما هم به من داده بود . بقدري توي مسير هوا سرد بود که خدا مي دونه . توي راه از آباده به بعد تمام مدت برف مي باريد . وحشتناک سرد بود.شب بين راه که اتوبوس نگه داشت و من در حالي که داشتم از اتوبوس پياده مي شدم پام پيچ خورد . شب  تا صبح پام درد مي کرد . صبح خيلي زود رسيديم زنجان . ساعت 5:30 . وقتيکه رسيدم اتاق بچه ها را از خواب بيدار کردم و سپس به علت درد شديد پام جورابم را بيرون آوردم و ديدم که پام خيلي ورم کرده . خلاصه از همون شب به مدت 3 شب ژاله پام را با آب گرم ماساژ مي داد که هيچ وقت اين کارش رو فراموش نمي کنم . شب هاي امتحان تا صبح بيدار مي مونديم که مثلا درس بخونيم . اما همش فقط حرف مي زديم و مي خورديم . بخصوص زياد چاي دم مي کرديم و مي خورديم . اصلا شيره ايي شديد شده بوديم . يادمه يه شب که تاصبح بيدار مونديم . بخاطر اينکه فرداش 2 تا امتحان داشتيم و بالاخره هيچ کدوم رو نتونستيم کامل تمام کنيم و روز امتحان اولي را تقلب کرديم و دومي را هم يکي از بچه ها که خوب خونده بود  از رديف اول نوشت و سپس ما بقي هم نوشتند . من که همه رو از روي دست مرضيه نوشتم و جالب اين بود که نمره هامون با همديگر فرق داشت . به هر ترتيبي بود امتحانها را داديم و البته خوب هم شد . ترم اول هم گذشت و براي ترم دوم ژاله رفت خوابگاه داخل  . چون اسمش بيرون آمد . خوابگاه شهر که ما بوديم پولي بود و خوابگاه داخل مجاني . من و پرستو و مرضيه و ليلا هم به يه اتاق ديگه اي رفتيم . به يه اتاق 4 نفره ترم دوم فرصت بيشتري پيش آمد که با پرستو باشم و با اون بيشتر آشنا شم . چون آخر هفته ها مرضيه و ليلا به خونه مي رفتند . البته با قطار چون راهشان خيلي کم بود . و توي اين فاصله من با پرستو بودم و با هم بيرون مي رفتيم و خيلي با هم صحبت مي کرديم.البته من در روحيه پرستو خيلي تاثير داشتم .چون اون اوايل پرستو خيلي منزوي بود . و برعکس من خيلي شاد و شيطون بودم و اين در پرستو خيلي اثر داشت . و نه فقط در پرستو . بلکه حتي در ليلا . اما ترم دوم با يکي ديگر از بچه هابنام فاطمه آشنا شدیم  که اون هم خيلي دختر خوبي بود والان هم با هم ارتباط داريم . اما همون ترم اول با يکي ديگر از بچه ها بنام مهناز هم آشنا شديم . که اون هم دختر شيطوني  بودواما ژاله که به خوابگاه داخل رفته بود که اون هم با يه دختري بنام سولماز هم اتاقي شده بود و توي ترم سوم ما با سولماز هم خيلي دوست شديم . ادامه باشه واسه بعد .

+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/11ساعت 7:44  توسط   | 

 

و اما ادامه خاطرات  . وابستگي من بحدي   به دوستانم زياد شده بود که نمي تونستم واسه يه لحظه هم از اونها جدا شم . يادمه يه بار که مي خواستم توي آبان ماه بيام خونه خيلي واسم سخت بود . اما مجبور بودم بيام  چونکه مدت زيادي بود که مامان و بابام و خانواده ام را نديده بودم . تا اينکه ماه رمضو ن  فرارسيد.  واقعا تنها ماه رمضوني بود که اينقدر خوش گذشت  . با وجوديکه فقط دو هفته بيشتر نبود.   چون دو هفته بعدي رو رفتيم خونه و توي فرجه هامون بود .   صبح تا ظهر که دانشگاه بوديم و روزه بوديم وبعدازظهرها که مي اومديم خوابگاه و گاهي اوقات در بين مسيرمان من و ژاله نون سنگک مي خريديم و واسه افطار نون تازه و داغ داشتيم.   بعد ازافطار هم که استراحت ميکرديم و سپس تا سحر ورق بازي مي کرديم (اون هم با ليلا که تازه وارد بود خيلي حال مي داد)و سپس سحري مي خورديم و بعد مي خوابيديم و صبح مي رفتيم دانشگاه و گاهي اوقات که شبها مي خوابيديم ديگه واسه سحري بيدار نمي شديم  . هر چقدر که بچه هاي اتاقهاي ديگه درب اتاق  ما رو وقت سحر خورد مي کردند باز هم بيدار نمي شديم و از بخت بدمان سحري هائي که غذا مرغ بود ما خواب مي رفتيم  . چون غذا روي شوفاژ بود و بو مي کرد و خراب مي شد  .  در ضمن بهترين غذاي دانشگاه مرغ بود که معمولا از دستش مي داديم. يه بار هم يادمه که از سلف دانشگاه آب مرغ گرفتيم و سوپ درست کرديم که خيلي خوشمزه شده بودو با ساره و مهناز و ساير بچه هاي اتاق خورديم خب فعلا ديگه بسه  .  اما بعد از اين دو هفته ماه رمضون همگي واسه فرجه خونه رفتيم(البته با کلي گريه و زاري از هم جدا شديم ) .  دفعه بعد از شبهاي امتحانات براتون  مي گم  .

+ نوشته شده در  شنبه 1384/03/14ساعت 7:31  توسط   | 

 

شماره اتاقمون 16 بود که افراد اون شامل من و ژاله و مرضیه و لیلا و پرستو بودند.  شلوغ ترین بچه های خوابگاه.  همیشه صدای ضبطمان در کل خوابگاه پخش بود.  ما واقعا با هم خوش بودیم  .اصلا نمی گذاشتیم که بهمون بد بگذره البته نمی گذشت بطوری که بهترین ترمم همان ترم اول بود.  تمام آخر هفته ها می رفتیم بیرون واسه شام و هر روز بعدازظهر هم بعد از کلاس می رفتیم خیابان گردی . در کل خیلی با خودمان حال می کردیم  .تمام مدت با هم بودیم و برای لحظه ای از هم جدا نمی شدیم.  در این بین بعضی ها نسبت به بعضی های دیگه حسادت میکردند.  البته در میزان دوست داشتن همدیگر که بعضی مواقع مشکلاتی به همراه داشت . ولی خوب به طرق مختلف حل می شد.  در این بین ژاله از همه زرنگ  تر بود در کار کردن در خوابگاه.  مثلا سه سوته چای آماده میکرد هر وقت که می خواستیم.  من هم بد نبودم.  اما لیلا و پرستو زرنگ نبودند . مرضیه بد نبود.  راستی من الان واسه فوق لیسانس می خوانم خیلی واسم دعا کنید . فعلا برم درس بخونم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/11ساعت 10:2  توسط   |